آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - ابوسعد آوى ونثرالدّر - ذکايى ساوى مرتضى

ابوسعد آوى ونثرالدّر
ذکايى ساوى مرتضى


ابوسعد منصوربن حسن بن حسين آوى(آبى) فقيه، محدّث، شاعر، تاريخ‌نگار و دولتمرد شيعى در اوايل قرن پنجم هجرى است. تاريخ دقيق ولادت او را نمى‌دانيم، اما بر اساس برخى قراين بايستى حدود نيمه سده چهارم هجرى قمرى، يعنى حدود سال‌هاى ٣٤٥ - ٣٥٠ بوده باشد. ابوسعد در آوه ساوه زاده شده، اوايل عمر را در همانجا زيسته و مقدمات علوم را هم در آنجا فرا گرفته است. پدر او حسن آوى و جدش حسين آوى ظاهراً شهرت چندانى نداشته‌اند(١). اما برادرش ابومنصور آوى از دانشمندان عصر بوده و مدتها عهده‌دار وزارت ملوك طبرستان بوده است: استاد ابومنصور و برادرش ابوسعد وزيران محترمى بودند از آب، و جاه و تمكين و رفعت ايشان از آفتاب ظاهرتراست، و بُندار رازى را در مدح اين دو برادر وزير بيست و هفت قصيده غرّاست »(٢).
چنين مى‌نمايد خاندانى كه ابوسعد و ابومنصور آبى در آن زاده شده‌اند از خانواده‌هاى كوچك و كم نام آوه نبوده است. خانواده‌اى كه دو وزير را در خود بپروراند، بايستى از اعتبار و منزلتى در خور برخوردار باشد.
ابوسعد آوى در جوانى مسافرت‌ها كرده است. در رى با صاحب بن عبّاد، وزير دانشمند آل بويه، ديدار كرده و با او دوستى داشته است. صاحب بن عبّاد در دو بيت زيبا و مطابيه‌آميز از ابو سعد آوىِ جوان ياد كرده و در آنها صناعات بديعى جناس و ايهام را به زيبايى به كار برده است.
قُل لابى سعد فتى الآبى‌
أنت لانواع الخنى آبى‌
الناس من كانون اخلاقهم‌
و خلقك المعسول من آب(٣)
آوى همچنين به عراق سفر كرده است، از تاريخ كتابتى كه به خط خود بر آخر يك نسخه بسيار قديمى از كتاب اصول چهارده‌گانه( طبع طهران، ١٣٧١ق) نگاشته، چنين برمى‌آيد كه در سال ٣٧٤ق در موصل بوده است:
«كَتَبَها منصور بن الحسن بن الحسين الآبى فى يوم الخميس ليلتين بقيتا من شهر ذى القعده من سنة ٣٧٤ اربع و سبعين و ثلاثمائه بالموصل من اصل أبى الحسن محمد بن الحسن بن الحسين بن أيوب القمّى(ره)»(٤).وزارت ابو سعد آبى:
منابع دست يكم درباره احوال و آثار ابوسعد آوى، يكى« تتمه يتيمة الدهر» از ابومنصور عبدالملك ثعالبى نيشابورى( م. ٤٢٩ق) است كه تقريباً معاصر آوى بوده و ديگر سيد ابوجعفر علوى صاحب كتاب مواسم الادب است كه اولين ناقل روايات ثعالبى است. اين منابع و منابع بعدى، همچون دُمية القصر باخرزى، مجمل التواريخ و القصص تأليف سال ٥٢٠، معجم البلدان ياقوت حموى، و ديگران همگى از وزارت ابوسعد آوى سخن گفته‌اند. ابوسع آوى وزير ابوطالب مجدالدوله رستم بن فخرالدوله ديلمى( ٣٨٧ - ٤٢٠ق/ ٩٧٧ - ١٠٢٧م) سلطان رى بوده است. و از سوى او« وزير كبير، ذى المعالى و زين الكفاة» لقب يافته است(٥). تاريخ دقيق انتخاب آوى به وزارت مشخص نيست، اما تاريخ بركنارى او از وزارت به سال ٤٢٠ ق است. در اين سال محمدبن سبكتكين غزنوى بر رى حكومت يافته و ابوسعد آوى را بر كنار كرده است(٦).
آوى يك وزير شيعه مذهب بوده است، اما در دوران وزارت خود فعاليت مهم سياسى كه باعث شهرت وى شود، انجام نداده است. مورخان و زيستنگاران معاصر آوى و ديگران، وجهه مهم و برجسته زندگى او را در وزارت او ندانسته‌اند، بلكه از وى به عنوان يك دانشمند واديب ياد كرده‌اند. مورّخان بزرگى چون ابن اثير وقايع سياسى دوران حكومت آل بويه را نگاشته‌اند، بدون اينكه حتى اسمى از ابوسعد آوى برده باشند. همين دلالت مى‌كند كه در اين سال‌ها فعاليت‌هاى سياسى و اجتماعى مهم و برجسته‌اى كه ابوسعد آوى منشأ آن باشد، انجام نگرفته، و اگر هم انجام گرفته، كم و بى‌اهميت بوده است. مجدوالدوله بويهى نيز به شدت تحت تأثير وزير خود قرار داشت و به مسائل سلطنت توجهى نداشت.(٧) در واقع قدرت اصلى تصميمگيرى وى به دست مادرش بوده و حكومت وى جنبه نمايشى داشته است. وقتى مادر سلطان مجدوالدوله وفات يافت، اوضاع حكومت پريشان شد و لشگريان بر وى شوريدند. در اين هنگام سلطان به خواندن كتاب‌هاى ادبى و بازى شطرنج مشغول بود. ناگوارتر اينكه، براى نجات خود به دشمن ديرين خود و حكومت، سلطان محمودبن سبكتكين غزنوى پناه برده، محمود به مجدوالدوله گفته بود:«تو كه شطرنج بازى مى‌كنى، هيچ ديده‌اى كه شاهى بر شاهى داخل شود؟ سپس او را عزل كرد و زمام حكومت را به دست گرفت.(٨).
بارى سلطان غزنوى با خلع ابوسعد آوى از وزارت وى را به سمت استيفاى بعضى از اموال حكومتى گماشت. ابوسعد مدتى هم در اين مقام مشغول بوده و ظاهراً تا هنگام مرگ نيز بر اين منصب باقى مانده است. درباره تاريخ مرگ ابوسعد آوى ميان مورّخان و محققان اختلاف وجود دارد. و محققانى چون خيرالدين زركلى(٩)، عمررضا كحّاله(١٠) و بروكلمان(١١) تاريخ مرگ ابوسعدآوى را ٤٢١ق نگاشته‌اند. محققان مصرى، مانند محمد على قرنه، على محمد البحاوى و ديگر همكاران او كه نثر الدّر را در مصر به طبع رسانده‌اند نيز سال مرگ وى را ٤٢١ ق دانسته و حتى عبارت« المتوفى سنة ٤٢١ه» رابر روى همه مجلدات نثر الدر نگاشته‌اند. حاجى خليفه در كتاب كشف الظنون تاريخ مرگ آوى را ٤٢٢ق گفته است(١٢). برخى از محققان هم سال مرگ او را ٤٣٢ ق دانسته‌اند. مثلاً شيخ آقابزرگ طهرانى در الذريعه همين تاريخ را براى مرگ او ذكر كرده است(١٣). مدركى كه اينان بر آن استناد كرده‌اند، روايتى است كه يكى از شاگردان آوى، موسوم به عبدالرحمان مفيد نيشابورى در سال ٤٣٢ق از ابوسعد نقل كرده است. اين روايت را مرحوم محدّث نورى در فايده سوم از خاتمه مستدرك آورده است.
از روايت محدث نورى چنين برمى‌آيد كه ابوسعد آوى در سال ٣٢١ ق زنده بوده است(١٤) اما اينكه در چه تاريخى وفات يافته، دقيقاً دانسته نيست.استادان ابوسعد آبى:
ابوسعد آوى از چه كسانى آموخته است؟ منابع دست يكم درباره استادان او چيزى ننوشته‌اند. اما آوى در نوشته‌هاى خود از افرادى نام برده است. مثلاً وى از جاحظ(١٦٠ - ٢٥٥ق) فراوان نقل كرده و او را به لقب مشهورش، ابوعثمان ياد كرده است(١٥) آوى همچنين گفته‌هاى عباس‌بن عبدالمطلب را از احمد بن طيفور ابى‌طاهر مروزى( ٢٤٠ - ٢٨٠ق) در كتاب المنثور و المنظوم نقل كرده است(١٦) در نثر الدر آوى، عبارت« حدثنى الصاحب» فراوان به چشم مى‌آيد كه مقصود همان صاحب بن عُبّاد(٣٢٦ - ٣٨٥ق)است(١٧) كه پيش از اين درباره دوستى وى باابوسعد آوى سخن رفت.
ابى العباس مبرّد( ١٨)و سيد ابوجعفر علوى، صاحب كتاب مواسم الادب،(١٩) نيز كسانى هستند كه آوى از آنها نقل كرده است. علامه شيخ آقابزرگ تهرانى نيز روايت ابوسعد آوى از شيخ صدوق را نقل كرده است(٢٠). روايت وى از شيخ صدوق را پيش از اين نقر كرديم. (٢١) چنين مى‌نمايد كه آوى از محضر شيخ بهره برده باشد. به هر حال ابوسعد آوى از كسانى كه نامشان را آورديم به شكل مستقيم و غيرمستقيم بهره برده است. آثار:
همه مورخانى كه از ابوسعد آوى سخن گفته‌اند، بر اينكه وى شاعر، نويسنده، دانشمند و محدث بوده همداستانند. آوى وزيرى است كه نه به اعمال و فعاليت‌هاى حكومتى و سياسى، بلكه به كتاب‌هايش شناخته شده است. از اين رو هر كه ترجمه احوال او را نگاشته، از وى به نيكى ياد كرده است.
شعر ابوسعد آوى: شعرهاى ابوسعد آوى خوب است، اگر چه در ميان معاصران خود ممتاز نيست. ديوان شعر جداگانه‌اى از ابوسعد آوى در دست نيست و تنها چندين بيت از وى در منابع مختلف پراكنده است كه بيشتر در لطيفه سرايى است. شعر وى بيشتر به هزل و مطايبت گرايش دارد. در تتمه يتيمة الدهر و عيون التواريخ بعضى از اشعار او ضبط شده است. از جمله در قطعه‌اى كه خطاب به ابوسعد زنجانى نوشته به برخى از غذاهاى رايج در قرن پنجم هجرى اشاره كرده كه در جاى خود بسيار مهم و باارزش است.
همچنين در قصيده‌اى كه در فيروزكوه خطاب به استاد ابوالعلاء حسوله همدانى رازى سروده، ضمن توصيف سرماى شديد زمستان از دوستان رازى خويش سخن گفته و زبان به مطايبت وهزل آنها گشوده است.نثر ابوسعد آوى:
نثر ابوسعد آوى بسيار شيوا و استوار است و به طرف نثر مسجوع تمايل دارد. ابوسعد نثر خود را با انواع آرايش‌هاى نويسندگى، كه در زمان وى در ميان نويسندگان، به خصوص درس خواندگان مدرسه ابن العميد شايع بوده، زينت داده است(٢٢). اطلاعات ابوسعد آوى هم چنان كه از آثارش برمى‌آيد بسيار وسيع بوده است. قرنى كه آوى در آن مى‌زيسته( قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجرى) به تعبيرى عصر رنسانس اسلامى است. مسلمانان در اين قرن جميع علوم قديم را از طريق ترجمه به واسطه نسطوريان و مترجمان عربى از ديگران فراگرفته بودند. به اين خاطر وسعت دانسته‌هاى آنها بسيار زياد شده بود و دانشمندان هر كدام به طرف تخصص‌هاى جداگانه‌اى مى‌رفتند. مثلاً مسعودى در جغرافى، طبرى در تاريخ، متبنى در شعر، فارابى در فلسفه و موسيقى، ابوالقاسم زهراوى در طبّ، على بن عباس مجوسى اهوازى در علوم طبيعى متخصص بودند. به يك تعبير، در اين دوران عالم و دانشمند به كسى گفته مى‌شد كه در يك رشته خاص متخصص شود و اگر كسى در همه رشته‌ها وارد مى‌شد، ديگر به او عالم اطلاق نمى‌شد، بلكه« اديب» لقب مى‌يافت.
اين جمله معروف از ابن قتيبه دينورى است كه:«من اراد اَن يكون عالماً فليلزم فنّا واحداً و من اراد أن يكون اديباً فليتوسع»(٢٣) به اين تعبير، ابوسعد آوى را بايد يك اديب دانست؛ زيرا در آثار وى موضوعات متنوعى از قبيل تاريخ، تراجم، اخبار، طرائف، خطبه‌ها، احاديث و تفسير به چشم مى‌خورد.
با اين مقدمه، اينك فهرست‌وار به كتاب‌هاى ابوسعد آوى خواهيم پرداخت:
١. تاريخ رى: يكى از مهم‌ترين كتاب‌هاى تاريخ محلى، كتاب ارزشمند و نفيس« تاريخ رى» ابوسعد آوى است كه متأسفانه تاكنون نسخه‌اى از اين كتاب شناخته نشده است.
ابومنصور ثعالبى، معاصر آوى، درباره تاريخ رى او گفته:«لم يسبق الى تصنيف مثله»(٢٤). يعنى تا آن زمان چنين كتابى تصنيف نشده بود. مؤلف مجمل التواريخ، آنگاه كه از تاريخ آل بويه و بعضى اخبار آنها سخن مى‌گويد، نوشته است« فن اين تاريخ از مجموعه ابوسعد آبى بيرون آوردم كه شاهنشاه او را به آخر عهد وزارت داده بود، مردى عظيم، فاضل و متبحر در انواع علوم بوده است»(٢٥). اگر چه اصل كتاب تاريخ رى از بين رفته يا فعلاً نسخه‌اى از آن شناخته نيست، اما قسمت هايى از آن در كتاب‌هاى مختلف پراكنده و در دست است. مثلاً ياقوت حموى ده صفحه از اين كتاب را در« معجم الادبا» نقل كرده است كه شامل نكته‌هاى ظريفى از زندگى صاحب بن عبّاد است(٢٦).
٢. الانس و العرس، اين كتاب راعمر رضا كحاله به ابوسعد آوى نسبت داده است(٢٧) و معلوم نيست كه مرجع وى در اين باره چه بوده است.
٣. نزهة الاديب: ابوسعد آوى از كتاب نزهة الاديب در مقدمه« نثرالدُّر» كه پس از اين به آن خواهيم پرداخت، نام برده است(٢٨) از توصيف خود مؤلف چنين برمى آيد كه نزهة الاديب مجموعه بسيار بزرگى بوده كه از ساير آثار وى حتّى نثر الدر بسيار مفصل‌تر بوده است. اما اينكه نزهة الاديب دقيقاً چند جلد بوده، دانسته نيست. ابوسعد آوى باتلخيص نزهة الاديب، دسته‌بندى و تبويب مطالب مختلف، كتاب نثرالدر را سامان داده است.
٤. نثر الدر، با آنكه غالب نويسندگان شيعه و ديگران ابوسعد آوى را به نام فقيه هم ياد كرده‌اند، (٢٩) حتى صاحب جواهر در مسأله استحباب تحنّك در نماز به گفته او استناد كرده ولى متأسفانه از وى كتابى در فقه برجاى نمانده است و تنها كتاب برجاى مانده از او همين كتاب نثرالدُر است كه بيشتر درباره آداب، نكته‌ها و ظرايف است.
نخست بايد گفت كه درباره عنوان اين كتاب بين ناسخان، كاتبان و مؤلفان قديم و جديد اختلاف است. عده‌اى آن را نثرالدُرَر ناميده‌اند. مثلاً عنوان نسخه خطى موجود در دارالكتب قاهره( شماره ٣٢٦ - بخش ادبيات) همين است. ياقوت حموى هم در معجم البلدان نام آن را نثرالدُرر نوشته است:« و الف نثر الدرر و تاريخ الرى»(٣٠). مرتضى زبيدى نيز در تاج العروس همين نام را از او نقل كرده است (٣١)خير الدين زركلى و عمررضا كحاله نيز نام اين كتاب را نثرالدر نوشته‌اند. حاجى خليفه در كشف الظنون نام آن را« نثر الدررفى المحاضرات» ناميده.(٣٢) و جالب اينكه بروكلمان آلمانى حتى به اين نام آخرى عبارت ديگرى هم افزوده ونام آن چنين نوشته است:«نثرالدرر فى المحاضرات(و نفايس الجوهر)(٣٣). اما بروكلمان عبارت آخرى را بين پرانتز قرار داده كه خود حاكى است كه بر آن تأكيد ندارد. هم چنين وى نام منبعى را كه اين عبارت را از آن گرفته متذكر نشده، و چنين مى‌نمايد كه عبارت آخر به واسطه رعايت سجع در كلام به كار رفته و از ناسخ يا كاتبى باشد كه بر ما مجهول و بر بروكلمان معلوم بوده است(٣٤).
اما عده‌اى از مورخان و كاتبان كتاب ابوسعد آوى را« نثر الدر» ناميده‌اند. به نظر مى‌رسد كه اين نام از نام‌هاى قبلى صحيح‌تر باشد. زيرا مورخان دست يكمى چون ثعلبى در تتمة يتيمة الدهر، كه از معاصران آوى است، (٣٥) و سيد جعفر بن سيد محمدعلوى، كه فصل‌هاى كاملى را از كتاب آوى نقل كرده. هر دو آن را با عنوان« نثرالدر» نام برده‌اند. كتبى در عيون التواريخ و شيخ محسن عاملى در اعيان الشيعه نيز عنوان«نثرالدر» رابه كار برده‌اند همچنين بر روى نسخه‌هاى خطى محفوظ در كتاب خانه كوبريللى( آنكارا)، و دارالكتب قاهره( بخش ادبيات - شماره ٤٤٢٨) در فصل سوم و چهارم دو بار نام« نثرالدر» ذكر شده است.(٣٦)روش‌شناسى نثر الدر
همانطور كه پيش از اين گفته شد، نثرالدر بيشتر يك تأليف ادبى است و بنابر روش رايج در قرن چهارم هجرى موضوعات بسيار متنوعى در آن بررسى شده است. البته نثر الدر به لحاظ اينك يك تأليف ادبى است در زمان نگارش جديد بوده است، ولى از لحاظ روشى كه مؤلف در تأليف و تدوين آن برگزيده است، كارى است نو و تازگى دارد.
ابوسعد آوى در مقدمه‌اى كه به كتاب نوشته است، خواسته تا روش خود را در نگارش اين اثر باز نمايد. در همانجا تصريح كرده كه وى خواسته تا كتاب از خطبه‌ها و قصايد طولانى خالى باشد و در كل، مجموعه‌اى از گفته‌ها، نكته‌هاى‌ن‌بليغ و ظريف و مستقل باشد؛ به گونه‌اى كه عنوان نثر الدّر بر آن راست درآيد (٣٧) ابوسعد آوى در نثر الدّر مانند جاحظ و ابن قتيبه در نوشته‌هاى ادبى، مطالب جدّى را به هزل و شوخى در هم آميخته است و حتّى بابهاى چندى را در هر فصل به هزل و مطايبه اختصاص داده است. امّا هزل در نثر الدّر هيچگاه به ابتذال كشيده نمى‌شود، بلكه هدف از پرداختن به آن تنها ايجاد تنوع در بين مطالب علمى و ادبى برا استراحت ذهن خواننده است.
ابوسعد آوى در فصل اوّل كتاب كه آيات قرآن كريم، احاديث رسول الله - ص - و اهل بيت عصمت و طهارت - ع - را شامل است، به خاطر رعايت حرمت و احترام آنها از پرداختن به هزل و مطايبه چشم پوشيده است. ولى در بقيه فصول به اين موارد پرداخته است. يك ويژگى ديگر در كتاب نثر الدُرّ اين است كه ابوسعد آوى هنگام نقل گفته‌ها، اخبار و احاديث به دو مطلب توجه بيشتر داشته است. يكم اينكه: برجستگى شخصيت صاحبان اقوال، گفتار و اخبار را پايه نقل آنها قرار داده و نه موضوع آنها را. دوّم اينكه در نقل اخبار و بخصوص احاديث نبوى، ذوق ادبى خود را در انتخاب احاديث ملاك قرار داده است و به جنبه صحت اسناد احاديث توجهى نداشته است.
درباره مورد اول، ابوسعد پس از ذكر آيات قرآن، ابتدا احاديث نبوى، سپس مواعظ و خطب حضرت على (ع) و پس از آن كلام ائمه شيعه عليهم السلام را نقل كرده، آنگاه به نقل گفتار بنى عبّاس (به غير از خلفا) پرداخته است. وى اين روش را در سراسر كتاب خود رعايت كرده است. اكثر اخبار و گفته هايى كه ابوسعد نقل كرده، بجز جنبه فصاحت و بلاغت ادبى ارتباط خاصى با هم ندارند، البته همين‌ها در فهم شخصيّت صاحبان آنها بسيار مفيد است.
البته بايد گفت كه هدف از اين گفته‌ها اين نيست كه ابوسعد آوى در پى سامان دادن يك اثر رجالى، مانند ديگر كتب تراجم، مثل طبقات المعروفة و تراجم المورخين بوده است. در اين گونه آثار، حوادث زندگى و زيستنگارى صاحبان اقوال و آرا و در درجه اول، و گفته‌ها و آراء مهم آنها در درجه دوم قرار دارد. در حالى كه در نثرالدر، اقوال و آرا در درجه اول و آنگاه حوادث و زيستنگارى صاحبان آنها در درجه دوم قرار دارد.
ابوسعد آوى در ابتداى هر فصل، فهرست مطالب كتاب را نگاشته است. در ادامه اين گفتار برخى از قسمت‌هاى نثرالدر معرفى خواهد شد.نخستين« المعجم» قرآن كريم:
ابوسعد آوى در جلد يكم نثرالدر براى نخستين بار به ابتكارى بسيار جالب پرداخته و يك فهرست موضوعى براى آيات قرآن كريم سامان داده است. اين در حالى است كه برخى از پژوهشگران كهنترين فهرست‌ها و كشف الآيات قرآن كريم را مربوط به قرن نهم هجرى دانسته‌اند كه به همت شهاب الدين احمد بن محمد مدون نيشابورى تدوين يافته است(٣٨). آوى، هدف نگارش خود را از اين فهرست، در مقدمه نثرالدر بيان داشته و گفته« تا نويسندگان و خطيبان بتوانند نوشته‌ها و گفته‌هاى خود را با آيات قرآنى بيارايند و كلام خود را رونق و اعتبار دهند»(٣٩). برخى عنوان‌هايى كه ابوسعد آوى آيات قرآن را بر اساس آن تقسيم بندى كرده اينهاست:
آيات فيها ذكر التقوى(ص ٢٩)، الآيات التى فيها ذكر الصلوة(ص ٣٥)، التحميدات(حمد)، ص ٣٩، آيات فيها ذكر الله تعالى( ص ٤١)، الامثال( ص ٤٩)، الامر بالعدل و الاحسان( ص ٥٤)، الحكم( ص ٥٤)، ذكر الموازين( ص ٥٦)، التكليف (ص ٥٧)، التحذير منالظلم (ص ٥٧)، الجهاد (ص‌٦٣)، الصبر (ص ٦٧)، النصر( ص ٦٩)، الصدقات (ص‌٧٣)، النفقات(ص ٧٥)، العفو( ص ٧٨)، ذكر العهود والمواثيق و الايمان( ص ٨٠)، الامر بالمعروف و النهى عن المنكر(ص ٨٦)و......
كار ابوسعد آوى در تقسيم بندى آيات اگرچه كامل نيست و همه موضوعات قرآن و نيز همه آيات مربوط به آنها در فهرست او نيامده است، اما بدون شك كارى است بديع، ابتكارى و نو كه در نوع خود بى‌سابقه بوده است. و تا آنجا كه اطلاع داريم حتى مؤلفان بعدى آن را دنبال نكرده‌اند.
در دوره معاصر مستشرقانى چون« لاپوم» در كتاب« تفصيل آيات القرآن الكريم» كار وى را دنبال كرده،(٤٠) محققان بعدى چون دكتر فؤاد عبدالباقى در« المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم»(٤١) و دكتر محمود روحانى در« المعجم الاحصايى لالفاظ القرآن الكريم»(٤٢) آن را كامل كردند.
به هر شكل، فضل تقدم ابوسعد آوى در جاى خود محفوظ و در خور تحسين است.
باب دوم از فصل اول نثرالدر برخى كلمات رسول گرامى اسلام« صلى الله عليه و آله» را شامل است. ابوسعد آوى احاديث نبوى را بيشتر در كتاب‌هاى« صحاح ستّه» نقل كرده است و در پاره‌اى از موارد نيز از منابع شيعى مانند مسند زيد بن على، مسند امام رضا(ع) و مسند الفردوس ديلمى سود جسته است، (صص ١٥١ - ٢٦٨).
باب سوم نثرالدر قسمتى از خطبه‌ها و كلمات حضرت على(ع) است. باب چهارم، برخى از گفتار ائمه شيعه - عليهم السلام - است كه آوى درباره آنها نوشته« هُم سُلالة النبوة واولوالامر و ارباب الحق. فيهم محطّ الرسالة و مقر الامامة و مَهبَطُ الوحى و مقتبس العلم و منارالاسلام و معلم الدين و شعار الايمان»(٤٣).
باب پنجم نثرالدر( فصل اول) برخى از اقوال جماعتى از بنى هاشم را شامل است. از جمله گفتار عبدالمطلب( ص ٣٩٢)، الزبير بن عبدالمطلب (ص‌٣٥٩)، ابوطالب (ص‌٣٩٦)، عباس بن عبدالمطلب (م. ٣٢ق)، عقيل بن ابى طالب( م. ٦٠ق)، محمد بن على بن ابى طالب( ابن الخنفيه)(٢١ - ٨١ق)، ابن عباس( ٣ - ٦٨ق)، عبدالله بن جعفر بن ابى طالب و فرزندش، على بن عبدالله بن عباس( ٤٠ - ١١٨ق) و فرزندش در اين قسمت از كتاب آمده است،(صص ٣٩٨ - ٣٤٠).
فصل دوم نثرالدر مشتمل بر گفتار خلفاى راشدين، بجز حضرت على(ع) است(٤٤). زيرا در جلد يكم به آن پرداخته بود. سپس ابوابى را در هزل و شوخى آورده است. آوى در مقدمه فصل دوم چنين نوشته كه قصد دارد در اين فصل جد را با هزل و مواعظ را با مضاحك بياميزد تا موجب آرامش خاطر خواننده شود، طبع و ذوق او را بپروراند و خاطر او را شاد كند، زيرا به تعبير خود او« القلب اذا اكره عمى، و الخاطر اذا مَلّ كل».(٤٥).
از مقدمه آوى چنين برمى‌آيد كه هدف از پرداختن به هزل و مطايبه دو چيز است: يكم آنكه خواننده را از هزل به جد منتقل كند، دوم اينكه درك مطالب محكم و جدى كتاب براى او سنگين نباشد(ص‌٧).
سپس در باب ششم به مزح الاشراف و الافاضل والعلماء( ص ١٣٠)، باب هفتم به الجوابات المسكتة الحاضرة(ص ٨٥٦ باب هشتم در«من نوادر المتنبئين» (ص ٢١٣)، باب نهم به نوادر المدينين( ١٩) و در باب دهم به نوادر الطفيليين و الاكلة( ص ٢٣٤) پرداخته است.
در اين جا چند نمونه از مطايبات جلد دوم نثرالدر آورده مى‌شود.
«قالت عجوز: اللهم لا تمتنى حتى تغفر لى. فقال زوجها: اذاً لا تموتين أبداً. يعنى پيرزنى گفت:«خداوندا! تا مرا نيامرزيده‌اى مميران، شوهرش به او گفت: بااين حال تو هيچوقت نخواهى مرد». (ج‌٢، ص ١٧٠)
خط أبوالهندى الى رجل، فقال له: لو كنت مثل ابيك زوجتك، فقال أبوالهندى: لو كنت مثل ابى ما خطبت اليك.
ابوالهندى( خالدبن عبدالقدوس بن شيث بن ربعى) براى مردى خطبه خواند. مرد به او گفت: اگر تو هم مثل پدرت بودى، با تو ازدواج مى‌كردم. ابوالهندى به مرد گفت: اگر من مثل پدرم بودم، اصلاً براى تو خطبه نمى‌خواندم.(ج‌٢، ص ١٧٩).
تقدّم سقّاء الى فقيه على باب سلطان، فسأله عن مسألة. فقال: أهذا موضع المسألة؟ فقال له: و هذا موضعُ الفقهاء؟( ج‌٢، ص ١٨٢) سقايى مقابل منزل سلطانى جلو فقيهى را گرفت و از او مسأله‌اى پرسيد. فقيه به او گفت: اين جا محل مسأله پرسيدن است؟ سقا او را گفت: پس اينجا، جاى فقهاست.
فصل سوم نثرالدر، مشتمل بر ذكر گفته‌هاى خلفاى اموى، سپس گفتار خلفاى عباسى تا سال ٣٢٥ق است، (٢٦) كه به زمان هر خليفه نقل شده است( ص‌١١ - ١٧٦).
ابوسعد آوى در جمع‌آورى اين اقوال و اخبار، عقايد شيعى خود را زياد تأثير نداده، از اين رو حتى به ذكر اقوال و اخبار معاندان و دشمنان علويان از بنى اميه و بنى عباس پرداخته است. مثلاً آوى به ذكر گفته‌هاى معاوية بن ابى سفيان( ص ١١) و متوكل عباسى(ص ١٢٩) پرداخته است. گويا هدف وى از اين تأليف، تنها جمع‌آورى گفته‌ها و اخبار بوده است.
بخش دوم از فصل سوم نثرالدر در هزل و مطايبه است (صص ١٩٦ - ٣١٥)، ابوسعد آوى گفته‌هاى شخصيت‌هاى مشهور در هزل و مطابيه‌گويى را جمع‌آورى كرده است. از جمله گفتار أبى العيناء( ١٩١ - ٢٨٧ق)، (صص ١٩٦ - ٢٣١)، ابى الحارث جُمَّين( ص ٢٤٧ - ٢٥١)، مزيد مدينى( صص ٢٣٢ - ٢٤٦)، و ابوعبدالله محمد بن عمر والجماز بصرى( م - ٢٥٠ق)(صص ٢٥٢ - ٢٥٨) را نقل كرده است. سپس باب‌هاى دهم تا سيزدهم را به ترتيب به« نوادر المجانين»(صص ٢٥٩ - ٢٧٤)، «نوادر البخلاء»(ص ٢٧٥ - ٢٩٤)، كلام المشطار و من يجرى مجراهم و نوادرهم(صص ٢٩٥ - ٣٠٦) و العى و مكاتبات الحمقى(صص ٣٠٧ - ٣١٥) پرداخته است.
فصل چهارم نثرالدر بيشتر به گفتار زنان در هر دو موضوع جد و هزل اختصاص دارد(٤٧). ابوسعد آوى در پرداختن به گفتار زنان شخصيت آنها را پايه و اساس قرار داده است نه موضوع كلام آنها را. به همين خاطر وى گفتار حضرت فاطمه زهرا - سلام الله عليها - را بر ديگران مقدم داشته و سپس به گفتار عايشه و ديگران پرداخته است.
فصل پنجم: اين فصل مشتمل بر بيست و دو باب است و مطالب متنوعى را شامل است)٤٨).
خطبه هايى از برخى خطيبان عصر اموى و عباسى مانند زياد و فرزندش عبيدالله( ٢٨ - ٦٧)، حجاج بن يوسف ثقفى( م - ٩٥ق)، گفتار احنف( ضحاك بن قيس بن معاويه)، گفتار مهلب بن صفرة ازدى عتكى بصرى( م - ٨٣ ق)، گفتار ابومسلم خراسانى( م - ١٣٦ق)، گفتار جماعتى از امرا، فصول الكتاب و الوزراء و توقيعات و نكت من كلامهم و نوادر لهم، نكته هايى مستحسنه از قاضيان، گفتار حسن بصرى و نكته هايى از كلام شيعه عناوين باب‌هاى اول تا دهم فصل پنجم نثرالدر است. (صص ١١ - ٢١٠)
باب يازدهم مطالب بديع و بسيار جالبى را درباره خوارج دربردارد. ابوسعد آوى در اين باب قسمتى از نوشته‌هاى صاحب( ظاهراً صاحب ابوالقاسم اسماعيل بن أبى الحسن عباد بن العباس ملقب به كافى الكفاة صاحب كتابهاى المحيط، الكافى، الوزراء، ولادت: ٣٢٦ -وفات: ٣٨٥ق) را درباره اصناف خوارج نقل كرده و چنين عنوانى به آن داده است:« هذا مختصر، عمله الصاحب رحمه الله و سماه الكشف عن مناهج أصناف الخوارج»(٤٩) در اين رساله القاب طوائف و فرقه‌هاى بسيارى از خوارج ياد شده و درباره آن سخن رفته است، از جمله اين طوائف: الأزارقه: اصحاب نافع بن الأرزق، النجديه: اصحاب نجدة بن عامر الاسدى، الاباضيه: اصحاب عبدالله بن اياض التميمى، الصفوية، اصحاب زيادبن الأصفر، العطويه: أصحاب عطية بن الاسود الحنفى، العجاردة: اصحاب عبدالكريم بن عجرد، الميمونيه، الخَلفيَّه، الحمزيّه، الخازميه، المعلوميّه، المجهوليّه اصلتيه، الثعالبه، الاخنسيّه و برخى طويف ديگر.(٢١١ - ٢٣٨).
عناوين باب‌هاى دوازدهم تا بيست و دوم اينهاست: الغلط و التصحيف( صص ٢٣٩ - ٢٧٦)، نوادر المخنثين( صص ٢٧٧ - ٢٩٢)، نوادر اللاطة( صص ٢٩٣ - ٣٠١)، نوادر البغائين( صص ٣٠٢ - ٣٠٦)، نوادر حجا( ابوالغصن نوح حجا)(صص ٣٠٧ - ٣١٣)، نوادر اشعب( صص ٣١٤ - ٣١٩)، نوادر السؤال( صص ٣٢٠ - ٣٢٥)، نوادر المعلمين( صص ٣٢٦ - ٣٣٣)، نوادر الصبيان( صص ٣٢٤ - ٣٣٧)، نوادر للعبيد و المماليك( صص ٣٣٨ - ٣٤٢).
فصل ششم: فصل ششم نثرالدر مشتمل بر ١٦ باب است(١٥). ابوسعد آوى درمقدمه‌اى كه بر اين فصل نگاشته، عناوين هركدام را ذكر كرده است. اين عناوين به ترتيب اينهاست:
باب اول: نكت من فصيح كلام العرب و خطبهم(صص ١٨ - ٥٣).
باب دوم: فقر و حكم للاعراب( صص ٥٤ - ٨٤).
باب سوم: ادعيه مختاره و كلام للسئوال من الاعراب و غيرهم(صص ٨٥ - ١٠٠).
باب چهارم: امثال العرب( صص ١٠١ - ٢٨٢). اين باب خود كتاب كامل و مستقلى به حساب مى‌آيد. ابوسعد آوى در مقدمه اين باب نوشته كه اكثر امثالى كه در اين بخش ذكر شده با كلماتى بر وزن« افعل» آغاز مى‌شود، زيرا كاربرد آنها در محاورات مردم بيشتر است و بيشتر به آن حاجت مى‌افتد( ص ١٠١). مثلاً برخى از امثال مربوط به اسامى رجال و صفات آنها اينهاست:
أبلغ من سحبان وائل، أبخل من ذى معذرة، أجمل و أجمل من ذى العمامة، و هو سعيد بن العاص بن اميه، أجود من حاتم، أجود من كعب بن مامة، أحمق من ربيعة البكّاء: هو ربيعة بن عامر بن ربيعة ابن صعصعة، أحكم من لقمان، أحلم من الأحنف. أخجل من مقمور: و هو صاحب الخفين، ادهى من قيس بن زهير، أرمى من ابن تقن: و هو رجل من عاد.
باب پنجم: النجوم و الانواء و منازل القمر على مذهب العرب( ٥١)(ص ٢٩٥ - ٣٤٦) اين باب نيز خود كتاب كامل و مستقلى است. ابوسعد آوى در مقدمه اين باب نوشته كه وى در اين بخش منازل ماه و آنچه عرب درباره آنها گفته، نزول ماه، صورت‌هاى فلكى و برج‌ها و.... را به تفصيل شرح داده است. (ص ٢٩٥)
باب ششم: اسجاع الكهنة: مطالب بديع و جالبى در اين بخش ذكر شده است، از جمله: منافرة بين اميه بن عبد شمس و هاشم بن عبد مناف عندالخزائى الكاهن، مخاصمة بنى كلاب و بنى رباب و...( ص ٣٤٤ - ٣٥٤).
باب هفتم: أو ابدالعرب: برخى از عناوين اين بخش اينهاست: ذبح العتائر، ذبح الظباء، بكاء المقتول، رمى السن فى الشمس، رمى البعرة، نيران العرب: نارالاستسقاء نارالحلف، نارالطرد، نارالانذار، نارالسليم و (صص ٣٥٥ - ٣٨٦).
ابن سعيد اندلسى در جزو هشتم كتاب نشوة الطرب اين باب را نقل كرده و چنين عنوانى به آن داده است:«فوائد من أو أبدالعرب، منقولة من كتاب نثرالدر للوزير الآبى»(٥٢).
باب هشم: وصايا العرب( ص ٣٨٧ - ٤١٢).
باب نهم: فى اسامى افراس العرب( صص ٤١٣ - ٤٤٨).
باب دهم: فى اسامى سيوف العرب( صص ٤٤٩ - ٤٦٣).
باب يازدهم: نوادر الاعراب(ص ٤٦٥ - ٤٩٣).
باب دوازدهم: امثال العامة( صص ٤٩٥ - ٥١٧).
باب سيزدهم: نوادر اصحاب الشراب و السّكارى( صص ٥١٩ - ٥٢٨).
باب چهاردهم: فى الكذب( صص ٥٢٩ - ٥٣٩).
باب پانزدهم: نوادر المجان( ٥٤١ - ٥٤٩).
باب شانزدهم: نوادر فى القساء و الضرّاط( ص ٥٥١ - ٥٥٨).
آنچه گذشت تنها نگاهى كلى و گذرا به كتاب بزرگ نثرالدر بود، تحقيق و تفحص عميق در اين اثر نفيس مجال فراخ‌ترى را مى‌طلبد كه فعلاً از حوصله اين گفتار بيرون است. لاجرم در همين جا دامن گفتار را برچيده و سخن رابه پايان مى‌برد. تا چه در نظر افتد و چه در قبول آيد. توفيق از خداست.

 

يادداشتها
١. مير جلال‌الدين حسين ارموى، تعليقات النقض، تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، ١٣٥٨، ج ٢، ص ٧٦٥.
٢. عبدالجليل قزوينى، النقض( پيش گفته)، ص ٢١٩.
٣. ابومنصور عبدالملك ثعالبى نيشابورى، تتمة يتيمة الدهر، به تصحيح دكتر مفيد قمچه، ج ٥، ص ١١٩.
٤. تعليقات النقض( پيشگفته)، ج ٢. ص ٧٦٤.
٥. تتمة يتيمه الدهر(پيشگفته)، ج ٥، ص ١٢٠.
٦. محمدعلى قرنه. (مقدمه) نثرالدر، قاهره، الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ج‌١، ص ٨.
٧. همان مأخذ، ص ١١، ١٢.
٨. زامباور، معجم الانساب و الاسرات الحاكمه، بيروت، دارالرائد العربى، ص‌٥.
٩. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج‌٨، ص ٢٣٧.
١٠. عمر رضا كحاله، معجم المؤلفين، ج ١٣، ص ١٢.
١١.Brockelman: Geschichte Der Aravisehen Littrature. GI,p,٦٢٤ - ٠٣٤.
١٢. حاجى خليفه. كشف الظنون عن اسماء الكتب و الفنون. طبع ١٣٦٢ ق،ج ٢، ص ١٩٢٧.
١٣. شيخ آقابزرگ طهرانى، الذريعه الى تصانيف الشيعه، چاپ افست نجف، ١٣٥٧ق، ج ٣، ص ٢٥٤.
١٤. تعليقات النقض( پيش‌گفته)، ج ٢، ص ٧٦٣.
١٥. ابوسعدآوى، نثرالدر، قاهره، الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ج‌١، ص ٢٧٠، ٣٤٤، ٤٥٧، ٤٥٨.
١٦. نثرالدر، ج ١، ص ٢٤٨ و ٤٠٠ و/...
١٧. نثرالدر، ج ١، ص ٣٤٠، ج ٢، ص ١٨٠، ١٨٢، ٢٤٩، ٢٥٧.
١٨. نثرالدر، ج‌٣، ص ٢٦٠.
١٩. نثرالدر، ج‌١، ص ١٦.
٢٠. شيخ آقابزرگ طهرانى، النابس فى القرآن الخامس، چاپ يكم، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٣٩١ق، ص ١٩٦.
٢١. براى تفصيل بيشتررجوع شود به: تعليقات النقض، ج ٢، ص ٧٦٣ - ٧٦٤.
٢٢. نثرالدر( مقدمه)، ج‌١، ص ١٣.
٢٣. نثرالدر(مقدمه)، ج ١، ص ١٤/ مواسم الادب، سيدابى جعفر الببى، طبع السعادة، ١٣٢٦ه، ج ١، ص ٤.
٢٤. تتمة يتيمة الدهر، ج‌٥، ص ١٢٠.
٢٥. مجمل التواريخ و القصص،ص ٤٠٤.
٢٦. ياقوت حموى، معجم الادباء، ج‌٦، ص ٢٣٨ - ٢٤٩.
٢٧. معجم المؤلفين، ج ١٣، ص ١٢.
٢٨. نثرالدر، ج‌١، ص ٢٥.
٢٩. رياض العلماء، ج ٥، ص ٢١٩/ فوائد الرضويه، ص ٦٦٧ - ٦٦٨/ الذريعه، ج ٢٤، ص ٥١.
٣٠. معجم البلدان، مطبعة السعادة، ١٩٠٦م، ج ١، ص ٥٢.
٣١. مرتضى زبيد، تاج العروس، طبع بيروت، دارالفكر للطباعة و النشر، ماده‌آب.
٣٢. كشف الظنون، ج‌٢، ص ٩٢٧.
٣٣. Brockel mann, SI, ٦٢٤
٣٤. نثرالدر، (مقدمه)، ج ١، ص ٥.
٣٥. تتمة يتيمة الدهر، ج‌٥، ص ١٢٠ - ١٢١.
٣٦. نثرالدر( مقدمه)، ج ١، ص ٤ - ٥.
٣٧. ابوسعدآبى، نثرالدر، ج‌١، ص ٢٥ - ٢٦.
٣٨. ر. ك:«آية الآيات فرقانى اولين كشف الآيات»، نشريه دانشكده علوم معقول و منقول مشهد، ١٣٤٧ش، ٢٣٢/ آينه پژوهش، سال اول، شماره سوم، مهر و آبان ١٣٦٩، ص ٧٧/ المعجم الاحصابى لالفاظ قرآن كريم، دكتر محمود روحانى، مشهد، ١٣٦٦ - ١٣٦٨، ج ١ / ص ٦٦٢ / نشر دانش، سال دهم شماره ٤، خرداد و تير ١٣٦٩، ص ٦١.
٣٩. نثرالدر، ج‌١، ص ٢٧.
٤٠. جول لاپوم: تفضيل آيات القرآن طبع بيروت، دارالفكر للطباعة والنشر و التوزيع.
٤١. محمدفؤاد عبدالباقى. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، قاهره مكتب دارالكتب المصريه، ١٣٦٤ق.
٤٢. دكتر محمود روحانى، المعجم الاحصايى لالفاظ قرآن كريم، فرهنگ آمار كلمات قران كريم، مشهد مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، ١٣٦٨ - ١٣٦٦.
٤٣. نثرالدر، ج‌١، ص ٢٨.
٤٤. نثرالدر، الجزء الثانى، تحقيق محمدعلى قرنه، مراجعه على محمد البجاوى، قاهره، الهيئة المصرية للعامة الكتاب، ١٩٨١م، ٣١٢ص.
٤٥. نثرالدر، ج‌٢، ص ٨.
٤٦. نثرالدر الجزء الثالث، تحقيق محمدعلى قرنه، مراجعه على محمد البجاوى، قاهره الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ١٩٨٣م، ٣٧٠ص.
٤٧. نثرالدر، الجزء الرابع، تحقيق محمدعلى قرنه، مراجعه دكتر حسين نصار، قاهره، الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ١٩٨٥م، ٣٤٤ص.
٤٨. نثرالدر، الجزء الخامس، تحقيق محمدابراهيم عبدالرحمن، مراجعه على‌محمد البجاوى، قاهره، الهيئة المصريه للعامة الكتاب( مركز تحقيق التراث)، ١٩٨٧م،٤٣٢ص. الهيئة المصريه للعامة الكتاب(مركز تحقيق التراث)، ١٩٨٧م، ٤٣٢ص.
٤٩. نثرالدر، ج‌٥، ص ٢٢٩.
٥٠. نثرالدر، الجزء السادس( القسم الاول، تحقيق سيدة حامد عبدالعال، مراجعه دكتر حسين نصار، قاهرة الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ١٩٨٩م، ٢٩٢ص.
٥١. نثرالدر، الجزء السادس( القسم الثانى)، تحقيق سيدة حامد عبدالعال. مراجعه دكتر حسين نصار، قاهرة الهيئة المصريه للعامة الكتاب، ١٩٨٩م، ٧٠٣ص.
٥٢. نثر الدر،(مقدمه) ج‌٦، (قسم ١) ص‌٧.